خبر دادند ........   

خبر دادند که ......

خبردادند که امشب، شب عروسی اوست، شب پوشیدن پیراهن عشق اوست، شب آغاز زندگی جدید اوست .......

خبر دادند که زیبا شدی، درخت نور و شادی شدی، گل سرسبد مجلس شدی، و اینکه امشب چه ماه شدی ......

خبردادند که رفتی، بادیگری، واسه همیشه ....

و من مات و مبهوت می شنیدم و گرمای چشمان خیسم شوری اشکهای لبریزم، گواه مرگ دلم بود، اما من می شنیدم، حتی خبر رفتنت را با احترام گوش می سپردم .........

اما من به هیچ کس، هیچ نگفتم .......

نگفتم آغاز عشق تازه ات، پایان عشق کهنه ام نیست ....

 نگفتم شب عشقت، شب مرگ احساسم است ......

نگفتم شب خنده ات، شب گریه ام است .....

نگفتم دل شادت، برابر دل ماتمزده ام است ....

 نگفتم شب فرخنده ات، شب جان دادن تن عاشقم است ....

برای خود نگاه داشتم، همۀ احساسم را، برو خدا بهمرات، برو در کنار عشق تازه ات ......

من هم مثل همه می گویم: خوشبخت باشی، اما با این تفاوت که من پر از اشک و بغض وعشقم .....

اما روزی می رسد که به تو خبر میدهند........

که فلانی هم رفت، رخت سپید پوشید و برای همیشه رفت، آری فلانی هم عاشق رفت؛

آری خبر می دهند که فلانی، با رخت سپید به بستر گور رفت ........

لینک
پنجشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٧ - فصل سرد سکوت

   در جستجوی خدا ....   

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. وپیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست

لینک
چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦ - فصل سرد سکوت

   قرارمون يه روز بارونی .....   

گفتم: می خوام یه روز بارونی ببینمت
پرسید چرا؟ این همه خدا روز داره . فقط روز بارونی؟
گفتم: آره . فقط روزهای بارونی
كمی فكر كرد . نگاهش به آسمون بود . بدون اینكه نگاهم كنه گفت :
اگر قبول نكنم...................
گفتم باید قبول كنی.......................
گفت : آخه میدونی ؟ ......... من.......
پریدم وسط حرفش ، خیلی جدی تر گفتم :
اما و اگه نداره . همین كه گفتم.
گفت : اگر بارون بیاد. من............
گفتم : سنگ كه از آسمون نمیاد . مگه چی میشه؟ هر چی دوست داری همون روز بارونی بگو.......
هنوز از یه چیز نگران بود . اما قبول كرد . روزها گذشت تا بالاخره روز موعود رسید .

صبح وقتی از خواب بیدار شدم بوی نمدار به مشامم خورد . پریدم پشت پنجره
هوا پر از ابرهای سنگینی بود به اندازه همه ی وسعت آرزوی من.
رفتم از توی گنجه كوچكترین چتری رو كه داشتیم انتخاب كردم.
خدا خدا میكردم وقتی میبینمش بارون بیاد .اونوقت برای ایستادن و قدم زدن بازو به بازوی اون كافی بود،
موقع بارون هر دو زیر همون چتر باشیم.
هنوز چند قدمی با من فاصله داشت . نگاهش به چتر توی دست من بود به من نزدیك میشد.
حالا درست روبه روی من بود.
گفت : این همه روز خدا داره فقط روز بارونی؟
گفتم : آره
- گفت : اگر بارون بیا.......
- گفتم : من با خودم چتر آوردم.
- گفت قرار شد حالا حرفامو بزنم.
- گفتم : خوب بگو ! چی میشه.
- گفت : وقتی بارون بیاد من دوست دارم تنها زیر بارون قدم بزنم . بدون چتر !!!!!!!!!!!!!!
- گفتم : ولی ....... من ........... من دوست دارم .........
پرید وسط حرفم و گفت :
- همین كه شنیدی .
- گفتم : آخه میدونی .........
- خیلی جدی تر گفت :
- اما و اگر نداره . همین كه گفتم.
درست همون وقت آسمون رعدو برقی زد و صدای رعد چنان فضا رو پر كرد كه انگار داره به من میخنده . و
قطره های بارون یكی یكی روی چتر بسته من نشستن و اون رفت تا تنها زیر بارون قدم بزنه....................

لینک
پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦ - فصل سرد سکوت

   تولد دوباره ....   

سلام

امروز روز تولد وبلاگ منه قبلا مینوشتم اما حالا دوباره از اول شروع میکنم

نمیدونم تو این وبلاگ چی میخوام بنویسم اما امیدوارم وبلاگ خوبی باشه

و شما دوستان عزیز با نظراتتون منو راهنمایی کنید.

لینک
چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ - فصل سرد سکوت